تبلیغات
خُـــدآــیـِ عِــشـقـــ - سخن عشق
عــِشقـ ـهَمیشهـ زندـهـ استـ حتـی اگهـ بعضیـآ . . .

سخن عشق

پنجشنبه 19 خرداد 1390 08:54 ب.ظ

نویسنده : admin 2

اینک می‌نویسم
.
می‌نویسم تا این کاغذ را شاهد بگیرم. و این قلم را. و جوهرش را
.
فقط همین‌ها برایم مانده اند: قلم، جوهر و کاغذ
.
می نویسم تا همین تنها آخرین دوستانم را شاهد بگیرم
شاهدِ بودنم و
...
نبودنم
.
.
.
.
.
!
ای دوستان با وفای من که تا پایان داستان من با من مانده‌اید
واژه ها را ببینید! چه سراسیمه می‌آیند و در کاغذ من دفن می‌شوند! آن ها که می‌توانستند در من حبس ابد شوند، این‌گونه اعدام کاغذی را از دستان من و به یاری شما تمنا می‌کنند. تن نمی‌دهند به پوسیدن بیرون از مدفن کاغذ؛ و پوسیدن را روی کاغذ دوست تر می‌دارند

!ای  آخرین بازمانده‌های دنیای مخروب من
.
امروز درد دلم را با شما بازگو می‌کنم
شاید این آخرین درد من باشد... گوش کنید:
جایی حبس ابد شده‌ام. دفن شده‌ام؛ نه زیر خاک، که زیر آسمان خدا. و پوسیده‌ام. بی آن که کسی اعدامم کند معدوم ابدی شده‌ام. دیگر هیچ نشانی از من وجود ندارد
نمی‌دانم کدامین راه سر از این خراب آباد من بیرون می کند. آه ... که دیگر هیچ نمی‌دانم. من که روزی بسیار می‌دانستم دیگر حتی نمی‌دانم دانستن چیست‌

!ای آخرین مخاطب های من
...
گره از کارم بگشایید. شاید نوشتنی دیگر در راه باشد
این تمنای مرا نشنیده مگیرید. محتاج یاریتان هستم. یاریم کنید. این بار اما نه در دستان من. در دستی دیگر و جایی دیگر به یاریم بشتابید. شاید این آخرین دیدار ما باشد. فراموشم نکنید. به حضورتان محتاج خواهم بود
...
آخرین راز من آخرین آرزوی من است. تنها رازدار من شمایید و
خدایی که در این نزدیکیست

...آخرین آرزوی مرا
.
.
.
.
.
.
ای کاش بودنم واژه ای می شد و او مرا روی کاغذش دفن می کرد

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -