تبلیغات
خُـــدآــیـِ عِــشـقـــ - خیانت(درد دل خودم)
عــِشقـ ـهَمیشهـ زندـهـ استـ حتـی اگهـ بعضیـآ . . .

خیانت(درد دل خودم)

دوشنبه 6 تیر 1390 09:02 ق.ظ

نویسنده : admin 2
ارسال شده در: داستان های عاشقانه ، شعر و درد دل های خودم ،

سلام دوستان

امروز ناجور دلم گرفته،ازخودم از دنیا از همه چی...

نمیدونم چرا دنیامون اینقدر کثیف شده همش دروغ همش فریب چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟

توصیه میکنم این داستان رو بخونید،خودتون متوجه میشید چرا میگم دنیای کثیف!!!!(این داستان نیست یک حقیقته که بد جوری داره رو موخم از وقتی خوندمش راه میره.........

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 10 تیر 1390 01:33 ب.ظ