تبلیغات
خُـــدآــیـِ عِــشـقـــ - تقدیر!
عــِشقـ ـهَمیشهـ زندـهـ استـ حتـی اگهـ بعضیـآ . . .

تقدیر!

شنبه 15 مرداد 1390 04:29 ب.ظ

نویسنده : admin 2
ارسال شده در: داستان های عاشقانه ،
بیش از یك هفته بود كه از نازنین خبر نداشتم ............ زنگ میزدم هیشكی جواب نمیداد .............. با خودم گفتم : خیلی باید خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن ............. از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ............. اما باید به دانشكده میرفتم.................. باید كار هام رو سرو سامون میدادم ,.چون وقتی نازنین میومد تا بیست ، بیست و پنج روز باید در خدمت فرشته مهربونم می بودم ........... نزدیك ظهر سری زدم به خونه سحر ............... نبود ............... همسایه ش گفت ظاهرا از ایران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون............... نمیدونم چرا ......................... كمی جا خوردم .............. اما به روی خودم نیاوردم ............

برای خرید به چند فروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بودیم خرید و همه چیز تهیه كرده بودیم ............ اما چون تعداد كسایی كه میومدن زیاد بود ترجیح دادم چیزهای بیشتری تهیه كنم ............... از مواد خوراكی گرفته تا وسایل خواب

بالاخره ساعت چهارو نیم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدی داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدی تمام وجودم رو تسخیر كرده بود ، تصمیم گرفتم برم حموم و یه دوش بگیرم ................. همین كار رو هم كردم .............. یك ساعتی زیر دوش آب سرد واسادم ..........

حدود شیش بود كه لباس پوشیدم تا برم بیرون ................. داشتم كفشم رو میپوشیدم كه زنگ در بصدا در اومد ..................... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم ....................... سحر پشت در بود ..................... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفید شده بود ................................. با ترس پرسیدم : چی شده ؟ ..................... نگاهی به پشت در ، محلی كه من قادر به دیدنش نبودم كرد......................... .بی اختیار خودم رو تا كمر بیرون كشیدم ...................... با تعجب فرشته و داریوش رو دیدم ...................... اونها هم وضعی بهتر از سحر نداشتن .................. با التماس گفتم چی شده ؟ ......................

اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود .................. خودم رو عقب كشیدم و به در تكیه دادم .................... داریوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست دیگم رو گرفتن ...................گفتم : تو رو خدا یكی به من بگه چی شده ؟ ................... سحر وفرشته زدن زیر گریه ................. یقه داریوش رو گرفتم و با فریاد گفتم : میگین چی



شده یا نه ؟ ................ هیچ وقت داریوش رو اینجور منقلب ندیده بودم ...............

دوباره سرش داد كشیدم و گفتم : نمی خوای حرف بزنی ؟................. اونم به گریه افتاد........................همینجور كه گریه میكرد آروم دست من رو از یقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............

نا......ز............نین.................... ..

مثله منگا نیگاهش كردمو با التماس و بغض گفتم : نازنین چی ؟ ..............

در حالیكه اشگ مثل سیل از گونه هاش جاری شده بود گفت : نازنین مرد ...................

دیگه چیزی نفهمیدم ..........................

نازنین در روز بیست و ششم خرداد ماه هزارو سیصدوپنجاه و هفت در یك نصادف رانندگی در جاده هراز جان به جان آفرین تسلیم كرد .

در این سانحه هیچیك از سرنشینان دیگر ماشین حتی خراشی كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنین بر اثر برخورد سر به شیشه جلوی ماشین دچار ضربه مغزی گردید و بیدرنگ جان سپرد .

سه روز بعد از این حادثه در روز بیست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنیدن این خبر دچار حمله قلبی گردید و بمدت بیست و هفت روز در بخش آی سی یو بیمارستانی در پاریس بستری گردید . اما تلاش كادر پزشكی بی نتیحه ماند و احمد تهرانی در روز بیست و پنج تیر ماه یكهزار سیصد و پنجاه و هفت به نازنین پیوست.


روحشان شاد
فصل بیستم - میهمان كوچولو
زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد .............. .صدایی از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد ................

نازنین بود .............. گفتم : سلام عزیزدلم ..............خوبی ؟ ............ چی میگی؟ ............

گفت : سلام همسرم ...........

سلام عزیزم ............. سلام بابا احمد ..........

گفتم : چی داری میگی بابا احمد كیه ؟ .........

آروم و مغرور گفت : توی ی.......... عزیزم ................

پرسیدم : من ؟ ..............

پاسخ داد : آره ت و............... بعد با لحنی سرشار از شور و هیجان گفت : احمد تو بزودی بابا میشی ............... یه لحظه مثل آدمای منگ شروع كردم با خودم حرف زدن ............من دارم بابا میشم ........... من دارم بابا میشم ............... من دارم بابا میشم ..........

یه مرتبه داد كشیدم ......... .من دارم بابا میشم ................ من دارم بابا میشم ..................... نازنین ................ نازنین من ........ یعنی ؟ ........... یعنی من ؟ ...........

نازنین از اونطرف خط گفت : آره عزیزم ............من امروز آزمایشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه دیگه ما صاحب یه كوچولوی ناز نازی میشیم ................... نمیدونستم چی بگم زبونم بند اومده بود..................... .نازنین ادامه داد ................. ما تا ده روز دیگه هردومون میایم .............. تا برای همیشه كنار تو باشیم .................. و بعد پرسید : خوشحال نیستی ............... در حالیكه در پوست خودم نمی گنجیدم گفتم : این بهترین روز زندگی من و بهترین خبری بود كه میتونستم بشنوم ...............

گفت : ناراحت نشدی؟.....................

گفتم : چرا باید ناراحت بشم....................

گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببندیم ..............

گفتم : نه عزیزم................ این یه خبر فوق العاده بود.................. راستی امتحانات چی شد ؟..........

گفت : امروز آخریش رو دادم .............. بابا برای روز دوم تیر ماه بلیط گرفته .............. و من دارم كارام رو میكنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم .................... دلم برات یه ذره شده .....................

گفتم : منم همینطور....................

گفت : راستی ما فردا میخوایم بریم شمال ....... .واسه این بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه .................

وضع خطوط تو شمال خوب نبود و امكان برقراری ارتباط با خارج از كشور بسیار سخت ........................ واسه همین وقتی نازنین به شمال میرفت ، تا زمانی كه اونجا بود ارتباطمون قطع میشد .............

گفتم : حالا چند روزه میرین ؟

گفت : سه چهار روزه............... جات خیلی خالیه .............. همه هستن ............ همهّ ........ همه .............

گفتم : دوستان به جای ما .................

گفتم : با كیا میایی اینجا ؟

خنده ای كرد و گفت : همه خانواده من و تو........... ضمناف آرام و فرشته و داریوش هم میان .................. سعید هم گفته ممكن بیاد ....... الان مشغول بازی تو یه فیلمه ......... اگه تموم بشه اونم میاد ................

خندیدم و گفتم : پس لشگر كشی دارین ؟..............

غش غش خندید و گفت: نه عزیز دلم ................. عروس كشونه ......................

جواب دادم : البته ........ البته...................

بعد از كمی خنده و شوخی گفت : این همه آدم رو كجا میخوای جا بدی ؟

گفتم خودمون كه تو خونه جا میشیم .............. آرام و فرشته و داریوش سعید رو هم ............. اگه البته اومد میفرستیم خونه سحر ..............

بعد از تلفن تو با هاش تماس میگیرم و خبرش میكنم ..................

نازنین پرسید : مزاحمش نیستیم ..........................

گفتم : نه عزیزم ........................ دندش نرم میخواست با ما رفیق نشه .................... روابط ما بعد از او باری كه باهم حرف زده بودیم صمیمانه و گرم ................... و البته منطقی شده بود .......................جالب بود سحر از اون تاریخ كاملا عوض شده بود ............. به هیچ عنوان ، هیچ شباهتی به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضی قبلی نداشت ....................

بهر صورت بعد از كلی راز و نیاز عاشقانه و حرف زدن از این در و اون در ................. خدا حافظی كردیم و قرار شد وقتی نازنین از شمال برگشت دوباره همه چیز رو با هم هماهنگ كنیم ................... من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم .........

گفت : خونه من در بست در اختیار شماست ......................حتی اگه لازم باشه ............. و برای اینكه بچه ها راحت باشن من میتونم به خونه آن شری برم ................ آن شری دوست مشترك فرانسوی ما بود . كه در حقیقت همشاگردی من بود و از طریق من با سحر هم دوستی محكمی برقرار كرده بود ...................

گفتم : نه لازم نیست ................. خونه تو كه بزرگه ..................

گفت : نه از اون جهت مشكلی نیست ..................... من برای راحتی بچه ها گفتم .....................

پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن ....................... فقط باید یه قرار بزاریم یه روز بریم یه ذره خرید كنیم ................... كه میان خونه خالی نباشه ............

گفت : حتما ................. هر موقع خواستی بگو برنامه ریزی میكنیم ............

بعد در حالیكه دل تو دلم نبود .................... بهش گفتم : ببین یه خبری میخوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنین هیشكی از اون با خبر نیست ..................

گفت : خب بگو ..................

بعد از كمی منومن گفتم : من دارم بابا میشم .......................

جیغ بلندی از خوشحالی كشید و گفت : نه........................ تو رو خدا راست میگی ؟

گفتم :: اره واله ................. چیه تو هم كه مثل سپیده اینا لای در موندی

گفت : جان من ........ .تو رو خدا ؟ ..................

پاسخ دادم : آره الان نازنین بهم خبر داد ...................

گفت : نازنین كجاست الان .....................

جواب دادم : خب معلومه خونه ....................

با عجله گفت : خداحافظ .................

پرسیدم : چی شد؟ ........................

گفت : میخوام بهش زنگ بزنم و اولین كسی باشم كه بهش تبریك بگم ........................ خداحافظ ..........................

تلفن رو قطع كرد .........................

گفتم : آدم نمیتونه سر از كار شما زن ها در بیاره .................صدای بوق ممتد تلفن كه نشانه پایان مكالمه بو منو وادار كرد گوشی رو رو زمین بذارم .

تو آسمونا بودم ........................ فقط ده روزه دیگه .................. فقط ده روز ................


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 مرداد 1390 02:36 ب.ظ