تبلیغات
خُـــدآــیـِ عِــشـقـــ - !!!
عــِشقـ ـهَمیشهـ زندـهـ استـ حتـی اگهـ بعضیـآ . . .

!!!

چهارشنبه 13 مهر 1390 07:54 ب.ظ

نویسنده : admin 2
ارسال شده در: داستان های عاشقانه ،

چرا وقتی می‌روی
همه جا تاریک می شود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی …

نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمی‌گرفتم.

چه آرزوی دل‌انگیزی‌ست!
نوشتن افسانه‌ای عاشقانه
بر پوست تنت
و خواندن آن
برای تو …

چه آرزوی شورانگیزی‌‌ست!
تملّک قیمتی‌ترین کتاب خطی جهان
ورق ورق کردنش،
دست به آن کشیدن،
و همین نوازش ساده
که زیر نگاهم لبخند بزنی …

چه افسانه‌ی قشنگی
به تنت می‌نویسم
بانوی من!
چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانم
سراسیمه آمدن
و دستپاچه بوسیدن
با تو
زیر نگاهت افسون ‌شدن
با من.

می‌دانی؟
حتا صدای قلبم هم نمی‌آمد
انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم
حالا تمام شده بود …

نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط می‌خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا
بی تو نبیند


این هم از آقای عباس معروفی


برای: آن كه دوست دارمش




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -